شازده کوچولو
تو به دنبال دلی خواهی رفت که به رویای شبت می ماند... من هم در پی یک خواب به دنبال توام
خدا که ملکوت را بر سرانگشتان تو جا گذاشت انگار می دانست روزی دلتنگ آسمان خواهی شد رودخانه ها به یادم می آورند که انشعاب دریا بر تن برهنه زمین یعنی چه آن وقت اگر روزی من هم جاری شدم تمام انشعاب تو را به جان خریده ام روزی که دلم برای کوه ها بسوزد روزی که دریا هم به خاطر دلش سر بالا می رود کتیبه ها خیال می بافند برای خود انگار تمام دنیا کف دست های آنهاست نمی دانند در سینه ی من پیامبری ست که چشمان تو را قبله می کند که تمام دنیا را در انعکاس نگاه تو گم می کند " پیامبری که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح ... " آغوش تو ابتدای درد است وقتی آسمان در چشمان تو ابری می شود و من با دستان تو قشلاق ... از من که دست می کشی سیگار حلقه حلقه می شود دار می زنم خودم را با این خیال که هنوز پشت میز نشسته ای و چایت را ... شیرین ... ... چقدر خوشبخت بود که فرهاد را داشت که فرهاد هیچ وقت چایش را ... که تمام شب خواب بیستون را تیشه کرد که وقتی ریشه هایش سوخت تمام خواب های دنیا را ... شیرین ... ... دلت را می زند و من کنج چهاریوار بلند مچاله می شوم وقتی فکر کنی تنها زن زندگی مردی بودن یعنی گوش شوی تا مچاله ات کند گاهی که در آغوشت بگیرد و فکر کنی ... این دست ها ... این دست ها چقدر بوی خیانت می دهند هنوز ... هنوز که چشمان من معصومند ... . . . دیگر به قدم زدن روی این زمین سرد راضی نمی شوم انگار تمام خیابان های شهر من به خانه ی تو می رسند دلشوره دارم رفتن و نرسیدن راحت تر است -گاهی- اما این روزها سرم را که بلند می کنم تنها به تو رسیده ام . . . در کنار من راه می روی میان دست های تو شوق یک دانه هی بلند تر می شوی از من حس شعری که نیامده رفته چمدان رفتنت بوی هرزگی می دهد شبانه هایم رویای تو را پس نمی دهند در هر کمد بغض کرده دخترکی زنانگی ام نا ندارد آی بهار عاشق /پاییز/ رنگ می بازم در تو و انکار نمی کنم حتی برای بودن تو اصرار نمی کنم دل تنگی ام را لای بیداری هر شبم هر روز برای یاد تو تکرار نمی کنم انگار به هوای تو من نفس می کشم ولی دیگر خیال گونه ی تب دار نمی کنم حس می کنم که شکسته چیزی درون من اما برای بند زدنش دل بی قرار نمی کنم چشم دوخته ام به این یادواره ی غریب عکس و نامه و صدای تو ... / نه / تکرار نمی کنم سخت و است و می دانی و من درد می کشم و برای فراموش کردنت هم هیچ کار نمی کنم تنها میان این همه نشستم / ولی با قافیه ها بین مان دیوار نمی کنم . . . آتشم که سر کشید و برهنه کرد این ریشه را من ماندم و هوای تو و شعری که انکار نمی کنم در پناه خدا
تمام تنم بخار می شود
صدای رادیو و فریاد یک شاکی
میان دست هایت که دچار می شود
شخم می زد تمام عمرم را
رنگ آسمان می پرد هر بار
چشم می زد سیاهی شب را
دست هایم که نکشیده نگاهت را
حس درد و دوری و آه از تو
باوری که نرسیده به دادت را
بیت هایی که سر به سرم می ذاشت
مثل خاک کردن چیزی که
شکل دانه توی دلش می کاشت
و من
تنها
یادهای تو را به دوش می کشم
این جا
کسی زیر گوشم زمزمه می کند
/ دوستت دارم /
و تو برای پیدا کردن قاب خالی من
کمدها را به هم میریزی
زیر نقاب نقش می زنم
خط می خورم
و برای سرخ بودن لب هایم بهانه می تراشم
تا انتهای یاد تو 12 روز بیش نمانده
و
روزمره گی های من رنگ های داغ را خط می زند
مبادا
گونه های تو هم به سرخی بزند
برای نامیدنت پلاک لازم نیست
تو را
دانه به دانه ی این خاک به من می شناساند
قطره به قطره این آب
سنگ به سنگ این کوه
باور نمی کنی؟
با من بیا
بیا تا ببینی
برای خاطرات تو این کوله بار کافی نیست
بادی که از این سو می گذرد بوی تو را دارد
و هنوز هر شب صدای زمزمه ی تو در گوش شب می پیچد
می بینی؟
هنوز فاصله کافی نیست
قرن ها لازم است
تا افسانه ی بودنت از این رویا رخت برچیند
تاختن ها می طلبد تا این خاک استواری تو را به باد بسپارد
.
.
.
دلم یک داستان کوتاه می خواهد
کودکی ام به خواب نرفته گریان برخاسته
آه
آت میش
بانوی تو سولمازی دیگر نیست ...
و تو
برای قهرمانی دل کوچک من کم نیستی
نقاشی نمی خواهم
دلی
نیمه سیبی
من زیر اوار این رنگ ها دفن شده ام
تنها من
.
.
.
.
| Design By : Night Melody |


