|
تو به دنبال دلی خواهی رفت که به رویای شبت می ماند... من هم در پی یک خواب به دنبال توام
|
||||
|
|
||||
فعل بودن تکانم نمی دهد
این هراس
برای بودنِ من کافی نیست
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

چمدان رفتنت بوی هرزگی می دهد شبانه هایم رویای تو را پس نمی دهند در هر کمد بغض کرده دخترکی زنانگی ام نا ندارد آی بهار عاشق /پاییز/
و من
تنها
یادهای تو را به دوش می کشم
این جا
کسی زیر گوشم زمزمه می کند
/ دوستت دارم /
و تو برای پیدا کردن قاب خالی من
کمدها را به هم میریزی
زیر نقاب نقش می زنم
خط می خورم
و برای سرخ بودن لب هایم بهانه می تراشم
تا انتهای یاد تو 12 روز بیش نمانده
و
روزمره گی های من رنگ های داغ را خط می زند
مبادا
گونه های تو هم به سرخی بزند
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

رنگ می بازم در تو و انکار نمی کنم
حتی برای بودن تو اصرار نمی کنم
دل تنگی ام را لای بیداری هر شبم
هر روز برای یاد تو تکرار نمی کنم
انگار به هوای تو من نفس می کشم ولی
دیگر خیال گونه ی تب دار نمی کنم
حس می کنم که شکسته چیزی درون من
اما برای بند زدنش دل بی قرار نمی کنم
چشم دوخته ام به این یادواره ی غریب
عکس و نامه و صدای تو ... / نه / تکرار نمی کنم
سخت و است و می دانی و من درد می کشم
و برای فراموش کردنت هم هیچ کار نمی کنم
تنها میان این همه نشستم / ولی
با قافیه ها بین مان دیوار نمی کنم
.
.
.
آتشم که سر کشید و برهنه کرد این ریشه را
من ماندم و هوای تو و شعری که انکار نمی کنم
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

در پناه خدا
برای نامیدنت پلاک لازم نیست
تو را
دانه به دانه ی این خاک به من می شناساند
قطره به قطره این آب
سنگ به سنگ این کوه
باور نمی کنی؟
با من بیا
بیا تا ببینی
برای خاطرات تو این کوله بار کافی نیست
بادی که از این سو می گذرد بوی تو را دارد
و هنوز هر شب صدای زمزمه ی تو در گوش شب می پیچد
می بینی؟
هنوز فاصله کافی نیست
قرن ها لازم است
تا افسانه ی بودنت از این رویا رخت برچیند
تاختن ها می طلبد تا این خاک استواری تو را به باد بسپارد
.
.
.
دلم یک داستان کوتاه می خواهد
کودکی ام به خواب نرفته گریان برخاسته
آه
آت میش
بانوی تو سولمازی دیگر نیست ...
و تو
برای قهرمانی دل کوچک من کم نیستی
نقاشی نمی خواهم
دلی
نیمه سیبی
من زیر اوار این رنگ ها دفن شده ام
تنها من
.
.
.
.
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

زنجیر اگر برای گسستن نبود پس این دست های بسته را برای کدام روز خسته آفریده اند (سید علی صالحی) جاده زیر قدم هایم کش می آید
هوا هم اینجا هی به تنگ می آید
شکسته بال هم می شود پرید این بار
برای سبز شدن گاه سرو هم دیر می آید
فریاد می کشی کبود می شوی هر بار
دلم چه مستانه به درد می آید
سکوت تو را به جان می خرم اما
هوای نفس کشیدن هم به زور می آید
کندوی بی سرباز برای هر ملکه
زمان خودکشی ست که به سر می آید
نزدیک تر می شود ضرب هر باتوم
به سر و دست و پهلو ... آخ ... درد می آید
سرخ می خوانم این جاده را امروز
برای صبح شدن ... غریو می آید
.
.
.
قول داده خدا ... تو غصه نخور
دلت که اسیر شد بغض هم می آید
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

من که می دونم ویرانی این آشیانه تقصیر تو نبود ... این کلاغ صد ساله می تونه یه جای دیگه برای زندگی پیدا کنه !! حتما که نباید بالای بلند ترین ساختمان شهر باشه ... می تونه یه کنج این بوته ها یا حتی رو نوک این درخت دو متری یه لونه بسازه !!! نمی فهمم ! چطور از این همه ارتفاع نمی ترسه ؟! ببینمت .. خیس شدی چرا؟! بارون که بی وقفه می یاد یهو بی هوا ... چتر که نداشته باشی تو این هوا ... این شکلی می شی !!! غصه نخور .. تموم می شه ! تموم می شی!!! !!!
+
آنتوان دو سنت اگزوپری

+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

. . . زیر پای هر قصه که نشسته باشی ... رویای ناتمامی ... کلاغ بی خانمانی ... قرارش را با حوای باغ مینو می گذارد و پای به دنبال منزل بی گمانش می کشد در راه ...!!! به تاریخ هم که پیوسته باشی .. باز هم ابتدای هر قصه را ... به رسم همیشه ... نیستی...! تو نیستی و او هست ... سطر اول همیشه به یاد توست ... یادواره روزی که بودی ... روزهایی که می نشستی همین گوشه ... همین کنج نانوشته ... و من برایت زمزمه می کردم ...!! نت های بارانی امروز را !! به دنبال نفرین دوباره دلبرکانت نیستم ... باور کن ... تنها به بهانه آخرین آواز ... آخرین نت ... راهی این تلخستان شدم ... آدم راه های بی راه هم که باشی ... باز هم بدرقه می خواهی ... نگاه پشت پنجره و انتظار می خواهی ... این بار کوله پشتی کلاغ قصه را خودم بستم ... دعایش کردم ... شاید به استجابت همین دعا... این بار راهی خانه شود ...!!! . . .
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|

. . . ديشب خواب بوسه ديدم كنار تو دستانت را به من ندادي ولي من تو را بوسيدم تو نگران بودي راه دور بود و تو مثل هر روز نشاني نگاهم را گم كرده بودي من تشنه بودم دستانم را پس زدي نگاهم را به جاده انداختي و رفتي طعم گس بوسه هنوز همراهم است دستانم هنوز خيره به دستانت مانده و جاده عبورت را در ياد دارد اگر مداد سبزم گم شد اگر درخت را با زرد كشيدم حتي به قيمت كوچ پرستوها جاده را از یاد مبر كه تمام خوابهاي خاكستري ام بر باد مي روند من خواب بوسه ديدم بوسه ي نا تمامي كه بر لبهايم خشكيد و من تمام شدم تو هنوز نشاني نگاهم را گم مي كني من هنوز خواب بوسه هاي نا تمام مي بينم ............!!!! . . .
+
آنتوان دو سنت اگزوپری
|
